قلبی که هیچ کس به درستی نمیداند چه بار غمی بر تار و پودش نقش بسته بود و یا شاید چه حجم از خوشی های کودکانه لبریزش ساخته بود.
قلبی که بیش از یک قلب بود! یک یادگار هم میشد نامیدش! یادگار فروغ! آن زن عجیب با ابیات اساطیری اش که از تمامی زمان ها و فکرها و دوران ها هم فراتر رفت... زنی که در همین لحظه هزاران نگاه بر اشعارش دوخته شده و برای هر صواب و ناصوابی اعجاز واژگانش را شاهد می گیرند!
آری... کامیار، فرزند آن زن بی همتا، پس از سالها غم هجران از پدری که بی شک سخت دوستش می داشت رفت تا دیگر بار روزگار را شاید در جایی بهتر با او از نو بگذراند و شاید آرزوی ما این باشد ...
کامیار،مردی که دیده نشد، شنیده نشد، دردهایش، شعرش، نقش هایش، حضورش و سرانجام نفس هایش به هیچ شمرده شد ، برای همیشه رفت...
تنها یادگار از زن و مردی که خطوط به جامانده از ایشان، حرف هایشان، مصاحبه هایشان، گاه یادداشت های بی اهمیت روزانه شان، دستآویز سخن پردازی ها و گاه بازیچه ی خیالبافی و گزافه گویی های بی رحمانه بود و هست، در سکوتی محض چشمانش را برای همیشه بر این انبوه متعفن تزویر و دروغ بست...
چه دردی دارد... برایستی چه دردی دارد لمس این جهان ...
خزان مهربان...
ما را در سایت خزان مهربان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 5